خب به خاطر استقبال زيادي كه از شعر قبليم شد يك شعر كه در دست احداث است رو مينويسم...
غلطيده به خاكيم و هراسان كه ز ديوار نيافتيم
صفريم و شتابان كه ز مقدار نيافتيم
عمريست كه در گوشه غمخانه رهاييم
ما مويه كنان كه از نظر يار نيافتيم
بقيه شعر رو هم هنوز نگفتم.........................................................
نگارش توسط جواد در دوشنبه
1387/10/09 ساعت 10:15 |
لینک ثابت |
می رسد ز راه فصل تازه ای...
بعد یک بهار سرد یک بهار تلخ و زرد یک بهار بی نسیم بی شکوفه پر زبیم
فصل میوه چیدنم ز راه می رسد
ای دریغ و درد ....بی شکوفه میوه ای نمی رسد ....
حاصلی نداشت فصل حاصلم
می رسد خزان زندگی ....
ای خزان زود رس سلام ....
نگارش توسط جواد در جمعه
1387/09/29 ساعت 22:24 |
لینک ثابت |
امروز عید قربان بود.... عجب عید خوبی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..... خب همین که قربانی نشدیم جای شکرش باقی است... تا عید قربان سال بعد هم خدا بزرگ است.....
نگارش توسط جواد در سه شنبه
1387/09/19 ساعت 17:42 |
لینک ثابت |
غروب جمعه ، تهران
بدون شک بی خبری و خوش خبری
اگرچه ماندن دلچسب نیست ولی رفتن هم آسان نیست....
راه دراز است وباریک.. و من به همسفرانم دلخوشم ....
ما همسفران خسته و بی رمق به انتهای سفر امیدواریم.......
شاید کسی چشم انتظار دیدن ماست در آن انتهای ملامت سنگین جمعه ها....
سلام به شنبه...
نگارش توسط جواد در جمعه
1387/09/15 ساعت 18:35 |
لینک ثابت |
این هفته پیراهنم رو اتو نکرده رفتن سر کار و هیچ اتفاقی هم نیفتاد... چقدر تو زندگی ما مسایل بی اهمیت رو جدی میگیریم...... شابد اگه خیلی کارهای دیگه هم که حالا انجام میدم الکی باشد... تا میشه لاید ساده فکر کرد ... به همین راحتی ....
نگارش توسط جواد در پنجشنبه
1387/09/07 ساعت 21:2 |
لینک ثابت |
بعضی وقتها فکر می کنم اگه پول مهم است اون وقت کسانی که با 200 هزار تومان حقوق در ماه زندگی می کنندبا چه امیدی زنده اند؟ وقتی پس انداز یکسالشان 1 میلیون هم نمی شود....... حتما پول خیلی خیلی مهم است .... نه نیست..نه هست...... در هر صورت پول خیلی لازم است ولی وقتی نداری زیاد مهم نیست...........
نگارش توسط جواد در دوشنبه
1387/09/04 ساعت 21:53 |
لینک ثابت |
امروز جمعه بود . فردا شنبه است..... از امروز دیگه لباس اتو نمیکنم.......... به کسی هم ربطی ندارد..........
قاطی
نگارش توسط جواد در جمعه
1387/09/01 ساعت 20:54 |
لینک ثابت |
مدتي اين مثنوي تاخير شد.... و خواهد شد دوباره نيز هم...
هر كدوم از ما تو يه نقطه از اين خاك غريب مشغول رتق و فتق امور خودمون هستيم. ديگه كسي به اين كوتوك وامونده سر نميزنه ... امان از دست اين زندگي... حجت كه رفته دنبال كارهاي سايت استهبان و درس و مرس... جليل دنبال خدمت مقدس اردبيلي و من هم كه ديگه دست ودلم به نوشتن نميره... يه مدت مي خواستم براي سايت استهبان بنويسم كه اون قدر مسايل حاشيه اي داشت كه بي خيال فاطي شدم... آره ديگه .... زندگي همين است يه روز دور بر اين وبلاگ صد تا رفيق بود ولي حالا ببين تنهاي تنها ... تنهاي تنهاااااا.....
ميخوام اگه بشه دوباره بنويسم ...
روزگار سي سالگي روزگار غريبي است... مثل ساعت سه بعد ازظهر كافكا است براي هر كاري يا خيلي ديره يا خيلي زود ....
نگارش توسط جواد در چهارشنبه
1387/08/29 ساعت 14:20 |
لینک ثابت |
|
حسرت همیشگی |
|
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان چقدر زود دیر می شود! | (قیصر امین پور) |
| |
نگارش توسط جلیل در چهارشنبه
1387/05/30 ساعت 0:4 |
لینک ثابت |
|
|
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار ِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاهِ رفته
تكیه دادهام!
(قیصر امین پور) |
نگارش توسط جلیل در چهارشنبه
1387/05/30 ساعت 0:2 |
لینک ثابت |